تبليغاتX
چه خوش است جان سپردن اگرش تو میستانی


چه خوش است جان سپردن اگرش تو میستانی

کودکی دخترکی موقع خواب

  سخت پا پیچ پدر بود و از او می پرسید

  زندگی چیست؟

پدر از سر بی میلی گفت:

  زندگی یعنی عشق

  دخترک با دل پر شوری گفت:

  عشق را معنی کن

  پدر ش داد جواب

  بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

  دخترک خنده بر آورد ز شوق

  گر بود بوسه ی گرمت به سر گونه ی من

                                                              بوسه هایم همه تقدیم تو باد !


نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:8 توسط صبا| |

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود

                                           اگر ذهن آیینه خالی نبود
                                           اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
فقط یک نفس می‌توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد

                                          اگر آسمان می‌توانست یک‌ریز
                                          شبی چشم‌های درشت تو را
                                         جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد

                                          اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد
                                          اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را
                                           برای کسی باز می‌کرد

و می‌شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم

                                           اگر خاک کافر نبود
                                           و روی حقیقت نمی‌ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد

                                         اگر کوه‌ها کر نبودند
                                         اگر آب‌ها تر نبودند
                                         اگر باد می‌ایستاد

اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می‌توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم

                                      تو را می‌توانستم ای دور
                                      از دور
                                      یک‌بار دیگر ببینم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:49 توسط صبا| |

پنج شنبه بود
قبرستان شلوغ
چشم هایش
خسته بود و بی فروغ
یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
یک نفر هم خاک می پاشید سرش
مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه
روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده
مثل اینکه روستایش غرق در گندم شده
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور
گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب
یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست
یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ
یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من
من میان این هیاهو گم شدم

فکر غمهای دل مردم شدم
مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند
گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:20 توسط صبا| |

خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شكنجه بیشتر از این‌؟ كه پیش چشم خودت‌
كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌كنی‌، اگر او را كه خواستی یك‌عمر
به راحتی كسی از راه ناگهان برسد...
رها كنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌كه دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد
رها كنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
گلایه‌ای نكنی‌، بغض خویش را بخوری‌
كه هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه‌... نه‌! نفرین نمی‌كنم‌، نكند
به او، كه عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد
خدا كند فقط این عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

شاعر : نجمه زارع

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:42 توسط صبا| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو رابا لهجه گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

عاطفه چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا , تا کی , برای چه

دلی رفتنی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهم رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگردد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و هم پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:55 توسط صبا| |

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار براس برای من کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

 شعر از بهمنی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط صبا| |

همه شب خدایا ز غفلت شکستم
ولیکن در این شب به راهت نشستم
تو رحمی خدایا که محتاجترینم
یا علمی بیاموز که جاهلترینم
همه عمر فنا شد به یک لحظه بگذشت
به جز روسیاهی چه بر گونه بنشست
چه محتاج شدم من به آرامش تو
در این شب امیدم به بخشایش تو
دل و دین و حکمت به نانی فروختم
بهشت برین را به سیبی فروختم
نه در کعبه راهم نه مأمن پناهم
از این دل سیاهی ز کوه گناهم
در این شب برآنم به یک سجده ناب
به خاکت بیافتم ز لطفت تو دریاب
بسان گدایی به درگاه رحمت
که سائلترینم ببخشا ز حکمت
گله دارم از خود ز تو یک قضاوت
چه حکم داری برمن به غیر از ندامت
به هابیل مگوئید که قابیل چه ها کرد
به یک وعده حوّا دل و دین رها کرد
چنان شد پشیمان از این کردۀ خویش
که هر نسل آدم خراب از دل ریش

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:48 توسط صبا| |

 

محبوب من

در این سکوت تنگ که مرا رخنه کرده است

شعر از برای تو گفتن چه سخت هست

اکنون که ذهن بسته ام

در آسمان عشق تو پرواز می کند

دردی بزرگ در دل من پا نهاده است

هجرت ،

این واژه ی عبوس

این فتنه ی وصال

آوای پر صلابت پژواک خورده را

در بیستون ذهن من آکنده کرده است

می ترسم از فراق

می ترسم از این شومی قریب

که مرا رو به سوی واژه های گنگ کرده است

محبوب روح من

من در فراق تو

چون روشنای آینه زنگار بسته ام

و در آرزویت ،

چون کودکی یتیم

هر شب میان خاطره ها پا گرفته ام

دست مرا بگیر و مرا تا خدا ببر

زیرا شنیده ام ،

که در آن دور دستها

تقدیرهای بسته را

در بیکرانه ی بودن به تو پیوند می زنند ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط صبا| |

عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:37 توسط صبا| |

ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود پرده در من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم
چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم
با یاد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلک اینه پوشست
وز بوی تو هر غنچه و گل عطر فروشست
 دریا به تمنای تو در جوش و خروشست
 عکس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود دیده بود اینه ی حق نگر
دانی تو که در راه وصالت چه کشیدم
چون تشنه ی گرمازده ی خسته دویدم
بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم
آخر به طربخانه ی عشق تو رسیدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگی اینه ها بود
 بیچاره اسیری که گرفتار طلا بود
گوید که بود آتش من سیم و زر من
هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست
از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست
ای دوست تویی دادرس و دادگر من
محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
 آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه ایات خدا بود و ندانست
ای وای اگر نفس شود راهبر من
هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم
هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
آن در که نشد غرفه ی دیدار تو بستم
صد شکر که از باده ی توحید تو مستم
هرگز نرود مستی این می ز سر من
راه تو مرا از ره بیگانه جدا کرد
یاد تو مرا از غم بیهوده رها کرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما کرد
گفتم به همه خلق که این طرفه خدا کرد
بی لطف توکاری نرود از هنر من
من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم
گر از سر کویت بروم رو به که آرم
بر خاک درت گریه کنان سر بگذارم
خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم
اینست دعای شب و ذکر سحر من
  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:42 توسط صبا| |


Design By : Night Skin